تبليغاتX
Black & White


















Black & White

برای تازه شدن دیر نیست

 

خدا تو خسته نمیشی؟

از زندگی های تکراری و حرف های یکنواخت؟

چرا قیامت به پا نمی کنی

که هم برای تو تنوعی باشد و هم این تیغ ها

نتیجه بخش شود؟؟؟؟

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

تمام درهای ورودی رو بست

نفس نفس میزد

قفلها رو چک کرد

 میترسیددل به دل راه داشته باشه

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

وضع ما جوونا فاجعه اس !   پوچ گرایی  .... میلیون ها جوون دینگوری ! صادرات دختر ..... کثافت کاری تا دلتون بخواد از هر نوعش !! به جای

 خود کفایی تو محصولات علمی توی  فیلمای بلوتوث ...... خود کفا  شدیم ! انواع تجاوز !!!!!!!!! شاید تو رگ غیرت ما ایرانیای با غیرت  به جای خون نیکوتین ریختن.

واقعا وقتی داستانای  عاشقانه ی  قدیمیو میخونم افسوس میخورم    لیلی که فقط از این

 دنیا مجنونو میخواد و مجنون هم لیلیو !  همش فکرمون پیش چیزای مزخرفه ! از هر دوتا وبلاگ

یکیش عاشقانس که واسه هم میمرن ! ولی آمار طلاقمون یک سومه !!!! یعنی از هر سه ازدواج

 یکیش طلاق  !  بیچاره اون بچه های طلاق که قربانیه خود خواهیه دو نفر شدن ! دلیله اینا چیه ؟

 با این وضع ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله دیگه  هم پیشرفت  نمیکنیم  اینا همش عقب گرده !

شاید یکی از دلیلاش بزرگترا باشن که خودشونو توی هر مساله ای صاحب نظر میدونن از مسایل

 عرفانی گرفته تا داف فانتزی !  نظر نظره اوناس !!

 کاشکی یه اتفاقی بیوفته  به خودمون بیاییم  قبل از این که از این هم دیرتر بشه !

  پ ن : امید من برای هم سطح شدن با کشورایی حتی مثله ترکیه در حد معجزه هست .

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

مردی از زن خویش شکایت به ابوالعینا برد . ابولعینا گفت : خوش داری که زنت بمیرد ؟

گفت : نه به خدا . گفت وای بر تو   مگر نه تو از وجود او در رنجی ؟ گفت : آری ولی ترسم

 که از شادی درگذشت او خود نیز درگذرم .

                                                                   (  عبید زاکانی   )

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

یه داستان فوق العاده جالب

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.
يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل.. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش.
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما' يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا' منظور منم همين بود!

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

دقت کردین ما آدما حاضریم سلامتیمونو بدیم تا پولو مقامی به دست بیاریم

ولی  وقتی اینارو به دست آوردیم حاضریم چند برابر این پولو بدیم تا

دوباره سلامتیمونو به دست بیاریم

 

پ ن : آهنگ جدید ابی ( مگه فرشته هم بده )  جدیدا رو نت اومده کسایی که عشق

 ابی دارن دانلودش کنن ( خودمم نمیدونم ربطش با مطلب بالایی چیه !؟!؟! )

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

اگر راست میگویی

وقتی سیاهم ،دوستم بدار.

وقتی سفیدم،همه دوستم دارند.

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 
 
اونیکه عقل داره چی نداره ؟ اونیکه عقل نداره چی داره؟

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

ما آدما  خیلی بی انصافیم !  

وقتی موفق میشیم میگیم همش سعی خودمون بود همش هوش و استعداد و پشتکارو .........

 ولی وقتی شکست میخوریم   میگیم: خداااااااااااااااا  چرا اینجوری کردی ؟

چه خوب میشد اشتباهاتمونو قبول کنیم به پای روزگار نزنیم ! مگه انیشتینو ادیسونو ........ توی همین

 زمونه بزرگ نشدن پس چرا اونا  اسمشون هیچوقت از یادها نمیره ولی ماها خیلی خوب باشیم  بعد

مردنمون

            واسمون اولین سالگردو میگیرن ....

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

دکمه قرمز و مردی که دنیا را نجات داد

 

! اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.

باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:

اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.

در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.

گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...

 

بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد.

تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.  

در یک شب سرد در 26سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد...

کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است!!! 

پروتکل نظامی از پیش تعریف‌ شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.

صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند. 

ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد. 

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شد و همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند. 

پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود. 

پتروف کار اول را انجام داد!!! 

با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است.همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود.پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند. 

ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه! 

تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد. 

قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان «مردی که دنیا را نجات داد» ساخته شود.

 

هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.

شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال خواندن این متن نبودیم!!!  

 

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینانش
کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در
طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.انیشتین سخنرانی مخصوص
به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده ش به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد
یک روز انیشتین در حالیکه در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید چه
کسی احساس خستگی می کند؟ راننده ش پیشنهاد داد که انها جایشان را عوض
کنند! و او جای انیشتین سخنرانی کند سپس انیشتین به عنوان راننده او را به
خانه بازگرداند! عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود انیشتین تنها در یک دانشگاه
استاد بود و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت
و نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد! او قبول کرد اما کمی تردید در مورد
اینکه اگر پس از سخنرانی سؤالات سختی از راننده ش پرسیده شود او چه پاسخی
خواهد داد در درونش داشت..به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد ولی
تصور انیشتین درست از آب در آمد! دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی
شروع به مطرح کردن سؤالات خود کردند در این هین راننده باهوش گفت " سؤالات
به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به انها پاسخ گوید!" سپس
انیشتین از میان حظار برخواست و به راحتی به سؤالات پاسخ داد به حدی که باعث
شگفتی حظار شد!

منبع مجله اطلاعات هفتگی

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

** گروه پرشین وی **  

پسر  و بابا (مامان هم که سانسور شده)

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

تنها یک چیز در دنیا تغییر نمی کند آن هم این است که

 همه چیز تغییر میکند.

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

شاگردی از استادش پرسید: ” عشق چیست؟ “

استاد در جواب گفت: ” به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! “

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: “چه آوردی؟ “

و شاگرد با حسرت جواب داد: ” هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .”

استاد گفت: ” عشق یعنی همین! “

شاگرد پرسید: ” پس ازدواج چیست؟ “

استاد به سخن آمد که : ” به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! “

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: ” به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.”

استاد باز گفت: ” ازدواج هم یعنی همین!!

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

اگر بر سر آب روی خسی باشی ! اگر به هوا پری مگسی باشی ! دلی به دست آر تا

کسی باشی !

 

 

به کودکی پستی   به جوانی مستی   به پیری سستی   پس کی خدا پرستی ؟

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |