تبليغاتX
Black & White


















Black & White

برای تازه شدن دیر نیست

 

مردی از زن خویش شکایت به ابوالعینا برد . ابولعینا گفت : خوش داری که زنت بمیرد ؟

گفت : نه به خدا . گفت وای بر تو   مگر نه تو از وجود او در رنجی ؟ گفت : آری ولی ترسم

 که از شادی درگذشت او خود نیز درگذرم .

                                                                   (  عبید زاکانی   )

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

یه داستان فوق العاده جالب

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.
يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل.. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش.
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما' يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا' منظور منم همين بود!

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

دکمه قرمز و مردی که دنیا را نجات داد

 

! اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.

باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:

اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.

در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.

گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...

 

بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد.

تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.  

در یک شب سرد در 26سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد...

کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است!!! 

پروتکل نظامی از پیش تعریف‌ شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.

صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند. 

ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد. 

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شد و همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند. 

پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود. 

پتروف کار اول را انجام داد!!! 

با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است.همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود.پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند. 

ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه! 

تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد. 

قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان «مردی که دنیا را نجات داد» ساخته شود.

 

هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.

شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال خواندن این متن نبودیم!!!  

 

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینانش
کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در
طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.انیشتین سخنرانی مخصوص
به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده ش به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد
یک روز انیشتین در حالیکه در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید چه
کسی احساس خستگی می کند؟ راننده ش پیشنهاد داد که انها جایشان را عوض
کنند! و او جای انیشتین سخنرانی کند سپس انیشتین به عنوان راننده او را به
خانه بازگرداند! عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود انیشتین تنها در یک دانشگاه
استاد بود و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت
و نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد! او قبول کرد اما کمی تردید در مورد
اینکه اگر پس از سخنرانی سؤالات سختی از راننده ش پرسیده شود او چه پاسخی
خواهد داد در درونش داشت..به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد ولی
تصور انیشتین درست از آب در آمد! دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی
شروع به مطرح کردن سؤالات خود کردند در این هین راننده باهوش گفت " سؤالات
به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به انها پاسخ گوید!" سپس
انیشتین از میان حظار برخواست و به راحتی به سؤالات پاسخ داد به حدی که باعث
شگفتی حظار شد!

منبع مجله اطلاعات هفتگی

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

شاگردی از استادش پرسید: ” عشق چیست؟ “

استاد در جواب گفت: ” به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! “

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: “چه آوردی؟ “

و شاگرد با حسرت جواب داد: ” هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .”

استاد گفت: ” عشق یعنی همین! “

شاگرد پرسید: ” پس ازدواج چیست؟ “

استاد به سخن آمد که : ” به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! “

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: ” به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.”

استاد باز گفت: ” ازدواج هم یعنی همین!!

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است....
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع
 را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
 
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است ، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... ابتدا در فاصله 4متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.
 
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: "عزيزم ، شام چي داريم؟" اما جوابي نشنيد. بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:  "عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت: "مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم خوراک مرغ !! "
 
حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد...

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين
 همه سروصدا براي چيست .
 مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و
بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي
مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با
 خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ،
 از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛
چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا
 اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد
. او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت
 
:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب
مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد
و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم .
از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي
 ، به هر حال من كاري به تله
موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ،
 صداي بلند سرداد و گفت :
«آقاي موش من فقط مي
توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ،
 چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي
ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت
، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ،
 سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام
 يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و
 
 زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ
خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي
در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم
خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار
 بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت
 تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا
 مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار
خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود .
همين كه زن به تله موش نزديك شد ،
مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش
 به هوا بلند شد. صاحب مزرعه
با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت
، وقتي زنش را در اين حال ديد
او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ،
وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت
، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت
بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و
قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت
فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي
خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد.
بستگان او شب و روز به خانه آن ها
 رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي
 او شوند. براي همين مرد مزرعه دار
 مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند
تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار
 هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز
صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد
، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي
 در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين
 ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به
 حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به
كار تله موش نداشتند!

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي
 پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر
فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

Winston Churchill

امروز چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وينستون چرچيل خوندم که به نظرم بد نيومد شماهام بخونيدش. در کل اينطوري به نظرم اومد که اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.

نانسى آستور - (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!

در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد...) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد..!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..! (منبع)

ميگن يه روز چرچيل داشته از يه کوچه باريکي که فقط امکان عبور يه نفر رو داشته… رد مي شده… که از روبرو يکي از رقباي سياسي زخم خورده اش مي رسه… بعد از اينکه کمي تو چشم هم نگاه مي کنن… رقيبه مي گه من هيچوقت خودم رو کج نمي کنم تا يه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچيل در حاليکه خودش رو کج مي کرده… مي گه ولي من اين کار رو مي کنم… (منبع)

در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدين (آلمان و ايتاليا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقين (انگليس و فرانسه و آمريکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ ميلادى انگلستان در ميدان نبرد جهانى با دشمن پيروزمند، تنها ماند، در پاريس کنفرانس سرى بين سه نفر از سران جنگ جهانى (يعنى بين چرچيل رهبر انگلستان، و هيتلر رهبر آلمان، و موسولينى رهبر ايتاليا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در اين کنفرانس، هيتلر به چرچيل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترين نيروى اروپا و متفق انگليس يعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگيرى از کشتار بيشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسليم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچيل در پاسخ گفت: بسيار متاءسفم که من نمى توانم چنين قراردادى را امضاء کنم، زيرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پيروز نمى شناسم، هيتلر و موسولينى از اين گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچيل با خونسردى گفت: «عصبانى نشويد، انگليس به شرط بندى خيلى اعتقاد دارد، آيا حاضريد براى حل قضيه با هم شرط ببنديم ، در اين شرط هر که برنده شد بايد بپذيرد». سران فاشيست و نازيست (هيتلر و موسولينى) با خوشروئى اين پيشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچيل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بينيد، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هيتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشيد و به اين سو و آن سوى استخر پريد و شروع به تيراندازيهاى پياپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتيجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولينى گفت: حالا نوبت تو است.
موسولينى لخت شده به استخر پريد و ساعتى تلاش کرد او نيز بى نتيجه، خسته و وامانده بيرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچيل رسيد، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و ليوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سيگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با ليوان نمود، رهبران آلمان و ايتاليا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله اين روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صيد از من خواهد بود» (منبع)
 

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

پتروس فداكار

و پتروس چون انگشت ِ خود كرخت ديد به سرعت آن رابيرون كشيد و انگشت ِ ديگري فرو كرد.چندان كه ده انگشت به سستي گراييد و پتروس چون از نامي سراسر مذكر، استيفاد مي نمود، به طريق يازدهمي حفره ي سد را انسداد بخشيد. پتروس فداكار از خجالت دستهاي خود را بر صورتش گذاشت، اما هنوز حيات مردم هلند در قلب كوچك ِ قهرمان معنا پيدا مي كرد. ابليس بر او ظاهر شد و قصه هاي اروتيكي بسياري از شاهزاده هايي كه هزار ويك شب، پشت سد محكمي، فقط گوش به قصه هاي عاشقانه سپرده بودند برايش سرود. اما اراده ي قهرمان كوچك ما فراتر از آن بود كه خلقي، غرق نشين ِ آبهاي خروشان شوند. ملكه ي آمستردام بر او ظاهر گشت و آب سد را برد.

☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺

پ.ن 1: گرهي كه به انگشت گشوده نمي شود با چيز ديگري نه

پ.ن2: در هنگام فداكاري خود را كنترل كنيد

پ.ن3: چو اين تدبيرها افتاد         نه هامون ماند و نه دريا

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

 

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

 

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست

 

باعشق : روبرت

 

دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:

 

روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

غروب و آسماني ابري، زرد و نارنجي¤

پا در کفشي با دوختِ سفارشي، هر بار پولِ زيادي خرجِ پارچه و دوخت لباسهايش ميشد...

دختر 19 ساله "آکرومگال".

با فَکي به پهناي نيم وجب، پيشاني و ابرويي که باعث شده بود همسن وسالانش "نئاندرتال" بنامندش.هر کفِ دستش به اندازه ي صورتِ يک انسان عادي، بينيَش هيچ بويي از ظرافت زنانه نبرده بود، زير چانه اش موهاي ريز و دُرشت.

فرم و حرکتِ نامتعادلِ لگنش همیشه ديگران را به خنده ميانداخت، هرچند سَعي ميکرد "باوقار" و "خانومانه" راه برود.

تازگي ها سعي کرده بود زيبا باشد مثل دختران عادي، بدونِ اينکه از کسي کمک بخواهد ابرويش را با تيغ اصلاح کرد، تجربه نداشت، بارِ اولش بود، زشت اصلاح کرده بود، پيشانيِ بد فرمَش بيش از پيش به چشم ميامد و ميدانست باز مواجه ميشود با سِيل تمسخُرِ همسن و سالهايش و  "ولِش کنيد، گنا داره" هاي بعضي ديگر که حتي از مسخره شدن برايش عذاب آور تر بود، بعد از اصلاح تا صبح گريه.

"سوژه خنده" اي بود لامصّـــب.


او خيلي بود، دنده هايش پهن، چهارشانه کَم است...پَنج شانه بود... آرنجش مثلِ دخترانِ ديگر تيز نبود، راه که ميرفت تمام گوشتِ بدنش ميلرزيد، هیکلش از يک مردِ عادي 40 ساله گنده تر بود.

در حَسرَتِ اين بود که موردِ سوءِ استفاده ي پسري قرار بگيرد، نه، دوستي و عشق و اينجور چيزها خيلي از ذهنش دور بود، فقط همين؛ سوءِ استفاده هايي که دخترانِ ديگر به بدي ازشان ياد ميکردند.

واقعيت اين بود؛ کسي براي سوء استفاده هَم او را نميخواست.

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

هم‌آغوشی مداوم

 

این آخرین پرواز خلبان آدامز با هواپیمای مسافربری مسیر هوایی موزامبیک به تانزانیا بود. بر اساس صحبت‌هایی که خلبان‌ خبره‌ی پروازهای بین‌المللی با مرکز کمپانی بزرگ "پروازهای مهم" انجام داده بود، قرار بود خلبان‌‌آدامز بعد از این پرواز یک فروشگاه زنجیره‌ای خیلی بزرگ در مرکز برن سوئیس راه‌اندازی کند و مهماندار ماریا را به عنوان صندوقدار انتخاب کند. همه از عشق آشکار خلبان آدامز و مهماندار ماریا باخبر بودند. و همه می دانستند که با استعفای خلبان‌آدامز از این کمپانی، این آخرین پرواز ِ مهماندار ماریا نیز خواهد بود. آن روز خلبان‌آدامز بر فراز کوههای بلند "آنجا"، که پوشش گیاهی منطقه از آن ارتفاع هزاران پایی به وضوح معلوم نبود، متوجه موضوع عجیبی شد. عقربه سوخت هواپیما به طرز عجیبی نشان از کاهش سوخت می‌داد و نگاههای نگران ِ کمک‌خلبان توماس هم همین مسئله را تایید می‌کرد. عقربه‌های ساعت مسافران و هم‌چنین صفحه‌ی رادار هواپیما نیز همزمان به طرز عجیبی از کار افتاده بودند. خلبان‌آدامز، ماریا را از طریق میکروفن هواپیما به کابین خلبان دعوت کرد و موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست که برای آخرین بار همدیگر را در آغوش بکشند تا همراه سایر مسافرین به یک سقوط آزاد دلنشین یا برخورد به کوه مفرح فکر کنند. راه دومی هم بود. اینکه خلبان‌آدامز و مهماندار ماریا با چتر نجات خود را از مهلکه برهانند. ماریا قوه‌ی تعقل و غریزه‌ی زنانگی خود را به کار انداخت و به نتیجه رسید که در هر دو حالت، نجات هواپیما و جان مسافران امکانپذیر نیست، ولی همآغوشی مداوم و صندوقداری یک فروشگاه بزرگ همراه با لبخندهای روزانه به قیافه‌ی خریدارنی که اخلاق و اندام او را تحسین خواهند کرد امکانپذیر است. دست ِ خلبان‌آدامز را گرفت و به سرعت به انتهای هواپیما دوید. چتر نجات را برداشته و آماده‌ی پریدن شدند. خلبان‌آدامز فریاد زد: بپر ماریا.

ماریا پرید و دکمه‌ی نجات را فشار داد، چتر باز شد و ماریا در حالیکه آرام‌آرام به سمت ِ پایین در حال حرکت بود ناگهان عبور جسمی که با سرعت به سمت زمین در حال حرکت بود را احساس کرد. سرعت خلبان آدامز بیشتر از حالتی بود که اگر چتر نجاتش باز می‌شد. دقایقی بعد، ماریا به سلامت روی زمین نشست. جسد ِ خلبان‌آدامز می‌بایست چندکیلومتری آنطرف‌تر افتاده‌باشد ماریا نمی‌دانست دقیقا باید چه کاری بکند در آن لحظه، ولی پلنگ ِ گرسنه‌ای که  در آن نزدیکی پرسه می‌زد دقیقا می‌دانست در آن لحظه باید چه کار کند.

پلنگ ِ سیر روی شنهای داغ حمام آفتاب می‌گرفت و با حالتی متعجب به سینه‌بندی که لای خارها گیر کرده بود نگاه‌می‌کرد و خمیازه می کشید.باد شدیدی می‌وزید و بچه‌پلنگهایی که یک تیکه استخوان را لیس‌می‌زدند از صدای مهیب انفجاری در کوههای اطراف به آغوش ِ مداوم مامان پناه برده بودند.

این‌هم گفتم که باد ِ شدیدی می‌وزید آن روز.

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

روی چمنهای سبزی که در نور خورشید میدرخشیدند قدم میزد، دستانش را پشتش گذاشته بود و  با حالتی متفکرانه اطراف را برانداز میکرد. گاه دستش را به فِنسهایی که از کنارش میگذشتند میکشید و از صدای "دلنگ-دلنگ" شان خنده اش میگرفت. با دیدن هواپیماهایی که میگذشتند، این پرنده های بزرگ و احمق، لبخندی بر روی لبش ظاهر میشد و میگفت: هِه!! و بعد سرش را به حالت افسوس تکان میداد.
دو دستی فنسها را میگرفت، صورتش را به آنها میچسباند و به تپه ی سبز رو به رو خیره میشد...
 هر روز، به جز غذا خوردن و خوابیدن کارش همین بود، هیچ چیز را جا ننداخته بود. الان باید "پرستار قد بلنده"  صدایش بزند. میزند: تو که باز اینجایی!؟ بیا برو تو پانسیون!. با چشمان بادامی و پف کرده اش پرستار را نگاه میکند، دستی به پشتِ سر کچلش میکشد...سرش با یک چین خوردگیِ گوشتالو به کتفش وصل شده، دهانش را تا آخر باز میکند و با حالتِ ذوق، میخندد، زبان گوشتی و بزرگش نمایان میشود، دماغ کوچکش جمع میشود، دندانهای نیشش از حالت آدی بند تر و کندتر به نظر میاید. کمی از خندیدنش که میگذرد؛ متوجه قیافه ی جدی و عصبانی پرستار میشود، دهان بزرگش را میبندد و در حالی که زیر لب فحش میدهد، دستان تپل و کوچکش را پشت سرش میگیرد و سرش را پایین میاندازد و رو به پانسیون راه میافتد. شاید به این فکر میکند که اگر اینقدر کوتاه و تپل نبود، میتوانست با "پرستار قد بلنده" ازدواج کند.

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

درسی از ادیسون :

 

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

 

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

 

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

 

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

 

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

 

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

 

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

 

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

روحش شاد

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |

 

Dastane Payin Ye dAstane az Dorane Jange VIetname.  PIshnahad mikonam hatman bekhoooOOoonid    > Dastane khanevadeye CHONG

 

RooooZE  Yek shanbe   booood  Jange Vietnam  Tamooom shode boood .  pesar  be khooOOoOOOOoonevadash  zang Zad ta bege  Yek Hafte bad miad   khooone ,  Pesar  Vagty Sedaye  madare  Mehrabooonesho Shenid  Tamame khaterate Dorane kooodakish  Az jolo cheshmash  gozash     va  pedaresham khoshhal   boood  ke bachash   Salem  az  jang mikhad Bargarde khoOooOOOooone   .  Pesare  TOOoOoOooo  Telfone be babash gof ke DoooOOooooste Samimie man  Ye dasto Ye pasho be khatere  terekidane min  Az Das  DAde  mikham ooooon Az in Be bad  ba ma zendegi kone  ,AGhaye  CHONG  ba Shenidane in darkhas  shadidan   mokhalefat kard Va maderasham gof MA nemitooonim Az Ye malooool  Parastari konim    Ma Nemitooonim  In masooliato Ghaboool Konim   !!    10 RooooOOOooz gozash   Vali Khabari AZ pesar NabooOOOood   , Pedar  Dar hali ke Telveziono nega mikard  Motavajeh Shod  pesari  khodesho  Az balaye Ye borj   Andakhte payin   polica   migoftan ke in pesare khod koshi karde    .  oooOoon Pesare ye dasto  ye pa  Nadash  . Doroste  in pesare hamooon Pesare Aghaye CHONGE    .   ( in Dastan Vageyie   )                rasti Age Shoma Jaye ooon Pedar madar booodid  Khodetoono mibakhshidid ?????????!!!!!!!!!!!!    shayadam maha hamin karo mikardim

+نوشته شده در ساعت توسط farhood | |