|
مردی از زن خویش شکایت به ابوالعینا برد . ابولعینا گفت : خوش داری که زنت بمیرد ؟ گفت : نه به خدا . گفت وای بر تو مگر نه تو از وجود او در رنجی ؟ گفت : آری ولی ترسم که از شادی درگذشت او خود نیز درگذرم . ( عبید زاکانی )
یه داستان فوق العاده جالب يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
دکمه قرمز و مردی که دنیا را نجات داد ! اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بینالمللی. باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم: اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرتهای جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال میشد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت میکرد. در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جتهای روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جتهای روسی نمیدانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند. گفته میشود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگندههای روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوریهای زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جتها همچنان ، هواپیما را همراهی میکردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند... بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روسها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد. تنش بین ابرقدرتهای به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آمادهباش نظامی قرار گرفته بودند. در یک شب سرد در 26سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست میداد و آسمان شوروی را پایش میکرد... کمی از نیمهشب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است!!! پروتکل نظامی از پیش تعریف شده روسها در چنین شرایطی این بود که همه سلاحهای اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود. صدای آلارمها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش میرسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکاییها به وسیله ماهوارههای روسی همه جا روشن بودند. ولی پتروف حس میکرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشکهایش استفاده میکند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روسها نمیدهد. لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شد و همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشکهای دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند. پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزهاش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بیشک موجب مرگ میلیونها نفر میشود. پتروف کار اول را انجام داد!!! با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است.همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود.پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند. ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمیکردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در میآمد ، جان میلیونها نفر از شهروندان شوروی را به خطر میانداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه! تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد. قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان «مردی که دنیا را نجات داد» ساخته شود. هیچ کس نمیداند که اگر پتروف ،آن افسر 44ساله ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی میافتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر میشد چه تصمیمی میگرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسانها شده است. شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال خواندن این متن نبودیم!!!
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینانش منبع مجله اطلاعات هفتگی
شاگردی از استادش پرسید: ” عشق چیست؟ “ استاد در جواب گفت: ” به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! “ شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: “چه آوردی؟ “ و شاگرد با حسرت جواب داد: ” هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .” استاد گفت: ” عشق یعنی همین! “ شاگرد پرسید: ” پس ازدواج چیست؟ “ استاد به سخن آمد که : ” به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! “ شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: ” به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.” استاد باز گفت: ” ازدواج هم یعنی همین!!
پتروس فداكار و پتروس چون انگشت ِ خود كرخت ديد به سرعت آن رابيرون كشيد و انگشت ِ ديگري فرو كرد.چندان كه ده انگشت به سستي گراييد و پتروس چون از نامي سراسر مذكر، استيفاد مي نمود، به طريق يازدهمي حفره ي سد را انسداد بخشيد. پتروس فداكار از خجالت دستهاي خود را بر صورتش گذاشت، اما هنوز حيات مردم هلند در قلب كوچك ِ قهرمان معنا پيدا مي كرد. ابليس بر او ظاهر شد و قصه هاي اروتيكي بسياري از شاهزاده هايي كه هزار ويك شب، پشت سد محكمي، فقط گوش به قصه هاي عاشقانه سپرده بودند برايش سرود. اما اراده ي قهرمان كوچك ما فراتر از آن بود كه خلقي، غرق نشين ِ آبهاي خروشان شوند. ملكه ي آمستردام بر او ظاهر گشت و آب سد را برد. ☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺ پ.ن 1: گرهي كه به انگشت گشوده نمي شود با چيز ديگري نه پ.ن2: در هنگام فداكاري خود را كنترل كنيد پ.ن3: چو اين تدبيرها افتاد نه هامون ماند و نه دريا
دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد. پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون: لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست باعشق : روبرت دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون: روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....
غروب و آسماني ابري، زرد و نارنجي¤
پا در کفشي با دوختِ سفارشي، هر بار پولِ زيادي خرجِ پارچه و دوخت لباسهايش ميشد... دختر 19 ساله "آکرومگال". با فَکي به پهناي نيم وجب، پيشاني و ابرويي که باعث شده بود همسن وسالانش "نئاندرتال" بنامندش.هر کفِ دستش به اندازه ي صورتِ يک انسان عادي، بينيَش هيچ بويي از ظرافت زنانه نبرده بود، زير چانه اش موهاي ريز و دُرشت. فرم و حرکتِ نامتعادلِ لگنش همیشه ديگران را به خنده ميانداخت، هرچند سَعي ميکرد "باوقار" و "خانومانه" راه برود. تازگي ها سعي کرده بود زيبا باشد مثل دختران عادي، بدونِ اينکه از کسي کمک بخواهد ابرويش را با تيغ اصلاح کرد، تجربه نداشت، بارِ اولش بود، زشت اصلاح کرده بود، پيشانيِ بد فرمَش بيش از پيش به چشم ميامد و ميدانست باز مواجه ميشود با سِيل تمسخُرِ همسن و سالهايش و "ولِش کنيد، گنا داره" هاي بعضي ديگر که حتي از مسخره شدن برايش عذاب آور تر بود، بعد از اصلاح تا صبح گريه. "سوژه خنده" اي بود لامصّـــب. در حَسرَتِ اين بود که موردِ سوءِ استفاده ي پسري قرار بگيرد، نه، دوستي و عشق و اينجور چيزها خيلي از ذهنش دور بود، فقط همين؛ سوءِ استفاده هايي که دخترانِ ديگر به بدي ازشان ياد ميکردند. واقعيت اين بود؛ کسي براي سوء استفاده هَم او را نميخواست.
همآغوشی مداوم این آخرین پرواز خلبان آدامز با هواپیمای مسافربری مسیر هوایی موزامبیک به تانزانیا بود. بر اساس صحبتهایی که خلبان خبرهی پروازهای بینالمللی با مرکز کمپانی بزرگ "پروازهای مهم" انجام داده بود، قرار بود خلبانآدامز بعد از این پرواز یک فروشگاه زنجیرهای خیلی بزرگ در مرکز برن سوئیس راهاندازی کند و مهماندار ماریا را به عنوان صندوقدار انتخاب کند. همه از عشق آشکار خلبان آدامز و مهماندار ماریا باخبر بودند. و همه می دانستند که با استعفای خلبانآدامز از این کمپانی، این آخرین پرواز ِ مهماندار ماریا نیز خواهد بود. آن روز خلبانآدامز بر فراز کوههای بلند "آنجا"، که پوشش گیاهی منطقه از آن ارتفاع هزاران پایی به وضوح معلوم نبود، متوجه موضوع عجیبی شد. عقربه سوخت هواپیما به طرز عجیبی نشان از کاهش سوخت میداد و نگاههای نگران ِ کمکخلبان توماس هم همین مسئله را تایید میکرد. عقربههای ساعت مسافران و همچنین صفحهی رادار هواپیما نیز همزمان به طرز عجیبی از کار افتاده بودند. خلبانآدامز، ماریا را از طریق میکروفن هواپیما به کابین خلبان دعوت کرد و موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست که برای آخرین بار همدیگر را در آغوش بکشند تا همراه سایر مسافرین به یک سقوط آزاد دلنشین یا برخورد به کوه مفرح فکر کنند. راه دومی هم بود. اینکه خلبانآدامز و مهماندار ماریا با چتر نجات خود را از مهلکه برهانند. ماریا قوهی تعقل و غریزهی زنانگی خود را به کار انداخت و به نتیجه رسید که در هر دو حالت، نجات هواپیما و جان مسافران امکانپذیر نیست، ولی همآغوشی مداوم و صندوقداری یک فروشگاه بزرگ همراه با لبخندهای روزانه به قیافهی خریدارنی که اخلاق و اندام او را تحسین خواهند کرد امکانپذیر است. دست ِ خلبانآدامز را گرفت و به سرعت به انتهای هواپیما دوید. چتر نجات را برداشته و آمادهی پریدن شدند. خلبانآدامز فریاد زد: بپر ماریا. ماریا پرید و دکمهی نجات را فشار داد، چتر باز شد و ماریا در حالیکه آرامآرام به سمت ِ پایین در حال حرکت بود ناگهان عبور جسمی که با سرعت به سمت زمین در حال حرکت بود را احساس کرد. سرعت خلبان آدامز بیشتر از حالتی بود که اگر چتر نجاتش باز میشد. دقایقی بعد، ماریا به سلامت روی زمین نشست. جسد ِ خلبانآدامز میبایست چندکیلومتری آنطرفتر افتادهباشد ماریا نمیدانست دقیقا باید چه کاری بکند در آن لحظه، ولی پلنگ ِ گرسنهای که در آن نزدیکی پرسه میزد دقیقا میدانست در آن لحظه باید چه کار کند. پلنگ ِ سیر روی شنهای داغ حمام آفتاب میگرفت و با حالتی متعجب به سینهبندی که لای خارها گیر کرده بود نگاهمیکرد و خمیازه می کشید.باد شدیدی میوزید و بچهپلنگهایی که یک تیکه استخوان را لیسمیزدند از صدای مهیب انفجاری در کوههای اطراف به آغوش ِ مداوم مامان پناه برده بودند. اینهم گفتم که باد ِ شدیدی میوزید آن روز.
روی چمنهای سبزی که در نور خورشید میدرخشیدند قدم میزد، دستانش را پشتش گذاشته بود و با حالتی متفکرانه اطراف را برانداز میکرد. گاه دستش را به فِنسهایی که از کنارش میگذشتند میکشید و از صدای "دلنگ-دلنگ" شان خنده اش میگرفت. با دیدن هواپیماهایی که میگذشتند، این پرنده های بزرگ و احمق، لبخندی بر روی لبش ظاهر میشد و میگفت: هِه!! و بعد سرش را به حالت افسوس تکان میداد.
درسی از ادیسون : اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد... اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود... پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!! پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!! چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!! توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد... روحش شاد
Dastane Payin Ye dAstane az Dorane Jange VIetname. PIshnahad mikonam hatman bekhoooOOoonid > Dastane khanevadeye CHONG RooooZE Yek shanbe booood Jange Vietnam Tamooom shode boood . pesar be khooOOoOOOOoonevadash zang Zad ta bege Yek Hafte bad miad khooone , Pesar Vagty Sedaye madare Mehrabooonesho Shenid Tamame khaterate Dorane kooodakish Az jolo cheshmash gozash va pedaresham khoshhal boood ke bachash Salem az jang mikhad Bargarde khoOooOOOooone . Pesare TOOoOoOooo Telfone be babash gof ke DoooOOooooste Samimie man Ye dasto Ye pasho be khatere terekidane min Az Das DAde mikham ooooon Az in Be bad ba ma zendegi kone ,AGhaye CHONG ba Shenidane in darkhas shadidan mokhalefat kard Va maderasham gof MA nemitooonim Az Ye malooool Parastari konim Ma Nemitooonim In masooliato Ghaboool Konim !! 10 RooooOOOooz gozash Vali Khabari AZ pesar NabooOOOood , Pedar Dar hali ke Telveziono nega mikard Motavajeh Shod pesari khodesho Az balaye Ye borj Andakhte payin polica migoftan ke in pesare khod koshi karde . oooOoon Pesare ye dasto ye pa Nadash . Doroste in pesare hamooon Pesare Aghaye CHONGE . ( in Dastan Vageyie ) rasti Age Shoma Jaye ooon Pedar madar booodid Khodetoono mibakhshidid ?????????!!!!!!!!!!!! shayadam maha hamin karo mikardim
|
About![]()
------------------------------------------ Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
A.S.co
عمومی |